ذره ذره ی خاک شیراز طلا هم که بشود ، من می روم
خیالتان تخت ! نخواهم ماند .
شمارش معکوس این منه خسته از همه چیز ، آغاز شده است ..
دلم می خواهد همين حالا بگذارندم بالای قله ی قاف ..
آن بالا روی تخته سنگی بنشینم و دستهایم را تکیه بدهم به تخته سنگ و پاهایم را دراز کنم ..
باد با شدت هر چه تمام تر بوزد زیر موهایم و توي اين ظلمات ، آرام بنشینم و دنیا را بدون تمام جزئیاتش و بدون تمام آدمهایش از آن بالا نگاه کنم ....
من باشم و ماه و مشتري .